تبليغاتX
::. به او بگوئید دوستش دارم............... .::

به او بگوئید دوستش دارم...............

: درباره وبلاگ

 

اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست
وفا آن است که نامت را همیشه بر زبان دارم!!


 

: منوی اصلی

 

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
 

 

: نوشته های پیشین

 

88/07/01 - 88/07/30
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/06/01 - 87/06/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/01/01 - 86/01/31
85/10/01 - 85/10/30
85/08/01 - 85/08/30
85/06/01 - 85/06/31
85/05/01 - 85/05/31
85/04/01 - 85/04/31
85/01/01 - 85/01/31
84/12/01 - 84/12/29
84/11/01 - 84/11/30
84/10/01 - 84/10/30
84/09/01 - 84/09/30
84/08/01 - 84/08/30
84/07/01 - 84/07/30

 

: پیوندها

 

از عشق تا عشق
زمین در خطر است
لاله وحشی
دست نوشته های یک عاشق
پرتو مهتاب
یاد باد آن روزگاران
.:: قالب های رایگان ::.

 

: موسیقی

 


 

: لینک باکس

 

 
 

: طراح قالب

 

قالب های رایگان برای بلاگفا به همراه 400 کد جاوا

 
 

سلام دوستان گلم اميدوارم حال همتون خوب باشه

امشب آخرين شب سال87 هستش يعني تا رسيدن بهار فقط يك سلام ديگر به خورشيد باقيست.دوست نداشتم امسال اينقدر بد تموم شه ولي متاسفانه.....

امسال بزرگترين شكست عمرم رو خوردم و تمام زندگيمو باختم شايدم صلاح خدا اين بود من ديگه عادت كردم به اينكه همش راضي به رضاي اينو اون باشم پس بازم ميگم راضيم به رضاي خدا.اميدوارم سال 88 براي همتون و مخصوصا براي اوني كه تو سختترين شرايط من آسونترين راه رو انتخاب كرد سال بسيار بسيار پر بار و خوبي باشه.فكر نكنم ديگه وبلاگو آپ كنم ولي اگه تو خواستي ميتوني آپ كني چون اين وبلاگ كلا مال توئه حتي اگه خواستي ميتوني حذفش كني.بازم اميدوارم سال خوبس داشته باشي و به تمام آرزوهات برسي.

خوشبخت،پيروز،موفق،شاد،سلامت و كامياب باشي.انشاا...هميشه لبات خندون باشه و سايه غم رو صورت ماهت نشينه.حرف آخرم اين كه:عليرغم همه چيز دوستت دارم و خواهم داشت...............

 

| +| نوشته شده در  جمعه 1387/12/30 توسط نسترن   |   |  ارسال به دوستان
 

 

مثل حادثه اي بودي كه گذشت
مثل يه عابري بودي كه نموند
مثل يه هق هق گريه رو گونه
چكيدي روي زمين ، مُرد و نموند

تو مثل يه رويايي تو زندگيم
كه هرچي بخوام ، بهت نميرسم
ميدوني عاشقت شدم خودتم ،
دل و دست و پام ، به زنجيره گلم

رو تموم ، تن اين فاصله ها
دستهاي تو خط قرمزميكشيد
واسه دنياي قشنگِ عاشقيم
نگاه تو ، غمهام و دار ميكشيد

نيستي رفتي حالا بي تو " من " شدم
بي تو از بود و نبودم ، كم شدم
مُردم از فاصله هاي بي كسي
منه تنها ، از تو بود كه " من "شدم


 

| +| نوشته شده در  جمعه 1387/12/30 توسط نسترن   |   |  ارسال به دوستان
 

   امشب به سوگ ارزوهايم نشسته ام و درغم 

                                   نبودنت اشك فراق مي ريزم..                   

    امشب شمع حسرت ارزوهاي بر باد رفته ام ذره ذره اب ميشود...

               امشب براي مرگ ارزوهايم لباس سياه پوشيده ام ...

       كاش امشب كسي براي عرض تسليت به خانه دلم مي امد...

 كاش امشب تو بودي و دلداري ام ميدادي 

                 و دفتر كال ارزوهايم را ورق ميزدي ...

               اما...اما افسوس كه ..........

                                ..

                                ..

                   تو نيستي و زندگي بي تو قشنگ نيست

 

| +| نوشته شده در  جمعه 1387/12/30 توسط نسترن   |   |  ارسال به دوستان
 

یک روز مانند یک پرستوی طوفان زده ی آشیان گم کرده ای به سرزمین عشق تو روی آوردم سرزمینی را که خیال می کردم پر از نور امید است حرارات خورشید و بوی باران دارد عطر گل بهار جاودان دارد اما افسوس که مرغ بیشه های غریب
نمی دانست که امیدی نیست و روشنایی اَش را دیری نمی پاید.امشب تمام ستاره های آسمان گریه می کنند.امشب تمام مرغان آسمان اشک می ریزند.امشب اشک از چشمی می ریزد.امشب قلبی می شکند و صدای شکستنش به آسمانها می رسد
اما نمی دانم،نمی دانم چرا به گوش خدا نمی رسد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟من صدای شکسته شدن قلبم را شنیدم فکر می کنم اولین کسی باشم که صدای در هم شکستن قلبم را با گوشهای خودم شنیده باشم.نمی دانم خدایی هست؟؟؟؟؟؟؟ اگرهم هست چه خدای خاموشیست!!!!

از این همه خاموشی قلبم می گیرد و دوست دارم فریاد بکشم آخر به که بگویم که قلب من عاشق قلبی است که با سنگ بیابان فرقی ندارد؟؟؟قلب من عاشق قلبی است که اصلا قلب نیست!!

دلم می خواهد آنقدر فریاد بزنم که صدای فریادم قلب خدا را به لرزه بیاندازد....!! دلم می خواد فریاد بزنم و دیوانه وار به خدا بگویم آخر توخدای خوب من چطور بنده ای آفریده ای که از عهده اش بر نمی آیی؟ تو چطورمی توانی این همه ناعدالتی را ببینی و به صدا در نیایی ؟مگر نه اینکه میگویند رحمانی ؟ پس اگر گناهی مرتکب شدم به درگاهت به بزرگواری خودت مرا ببخشای و این همه مرا عذاب مده مگر نه اینکه می گویند رحیمی ؟ پس چرا به من رحم نمی کنی؟
پس رحمتت کجاست؟خدایا من رنج ها را به امید این که روزی . . . .

 خدایا من خیلی سختی کشیدم من خیلی رنج کشیدم به امید آنکه در رحمتت را به سوی من باز کنی.من که در اول جوانی چنان به زیر بار مشکلات کمرم خم شده دیگر قدرت ایستادن از من سلب شده خدایا به او بگو با تمام بدی ها دوستت دارم .آری باز هم می گویم تو را با تمام بدیهایت میخواهم اگرچه تو خیلی عذابم دادی.تو همیشه در مقابل چشمهای اندوه بار و غم زده من غرق در شادی های خود بودی خوش باش که شادی هایت را می خواهم، خوش باش.آرزو دارم که همیشه تو وخوشبختی را در کنار هم ببینم.آه که تو چه حرفهایی به من می زدی،حرفهایی که فقط بار سیاهی به روی قلبم می آورد.تو همیشه با خود می اندیشی که شب و روز نفرینم را توشه راهت می کنم،اما افسوس که نمی دانی جز خوشبختی برایت چیز دیگری نمی خواهم.افسوس که نمی دانی من هیچگاه نه بدی اَت را خواسته ام و نه بدی اَت را گفته ام وقتی با خود می اندیشم که تو در چه خیال و من در چه خیال ؟خنده ام می گیرد خنده ای که از گریه غم انگیز است.آری محبوب من روزهای سختی را پشت سرگذاشته ام اما فراموش مکن چشمان من همیشه در پناه این پنجره های سرد و یخ بسته چشم به راه توست.چشمان من، آن همه اشک را بدرقه راهت کرد که تنها به تو بفهماند که دوستت دارم و تنها از تو بخواهد که نسبت به این چشم ها این همه بی محبت نباشی.در این دنیای پر از هیاهو چشمان من فقط چشمان تو را می جوید آسمان را نگاه می کنم ستاره ها را می نگرم فقط به خیال اینکه من و تو همیشه درزیر سایه خداوند با هم گفتگو می کردیم دستهای من فقط دستهای تو را می جوید عزیزم صبر كردم تا راهت را انتخاب کنی .برو . . برو و راه زندگی اَت را دریاب.من راهم را از راه تو باز يافتم.ای کاش آن قلب سنگی اَت که درون سینه ات یخ بسته است ذره ای از قلب من خبر داشت و حس می کرد که چطور با دلی یکرنگ و صادق بوده است و من می بوسم قلب سنگی تو را که صادق بودی و با شهامت نخواستی و نمی خواهی به دروغ با من باشی هر شب دررویاهایم تو را می بینم احساست می کنم اینگونه است که تو را می شناسم اینگونه باش.علیرغم پیچ و خمهای دور و فاصله کهکشانهایی که بین ماست بیا و خودت را به تماشا بگذار اینگونه باش.نزدیک ، دور، هر کجا که باشی ایمانم را از دست نخواهم داد اگر چه شبها بسیار سخت اند ادامه خواهم داد.........

 

| +| نوشته شده در  جمعه 1387/12/30 توسط نسترن   |   |  ارسال به دوستان
 

گفتم به كجا؟گفت صدايم كردند      گل بودمو از شاخه جدايم كردند

گفتم فرشتگان چه كردند با تو؟     گفت روزی خور سفره خدايم كردند

با عرض سلام خدمت تمامی دوستانم كه هميشه بهم لطف داشتن و با عرض معذرت از تمامي عزيزانی كه از آپ نكردن وبلاگم شاكی بودن،اصلا دوست نداشتم بعد از مدتها آپديت وبلاگم رو با چنين مطلبی آغاز كنم اما متاسفانه......

 بازم گلچين روزگار يكی از گلهای  زيبای گلستان زندگی را بيرحمانه چيد و خانواده ای را داغدار كرد و من نيز يك‍ی از بازديد كننده های هميشگی وبلاگم و مهمتر از اين يكی از همبازی های دوران بچگی ام كه از 5،4 سالگی با هم بزرگ شده بوديم رو  در حادثه  اي جانگداز از دست دادم،اون موقع ها اگه يه روز تو خواب ميديدم كه همچين بلايی سر احسان اومده باورم نميشد ولی روزگار و سرنوشته ديگه...... واسه هر كسی يه جور بازی ميكنه،خيلي دوست داشتم الان من جای احسان بودم درسته كه با رفتنش داغ بر دلمون گذاشت ولی از همه چی راحت شد،جايی رفته كه ديگه دلش نميشكنه ديگه كسی بخاطر چندر غاز سر كسی كلاه نميزاره ديگه كسی به عشقش خيانت نميكنه كسی عشقشو تنها نميذاره ديگه نيرنگ و ريا و دروغ معنی نداره و ..... موندم كه خاك چطور چنين آدمی رو كه تنها 20 سالش بود تو دلش جا داد؟؟!!!!!! دستام ديگه يارای نوشتن ندارن دلم ديگه طاقت به ياد آوردن مرگ اونو نداره.باورم نميشه كه ديگه هيچ وقت نميتونه به وبلاگم نظر بده ولی افسوس كه حقيقت مثل هميشه تلخه.از تمامی دوستانی كه اين مطلب رو ميخونن خواهش ميكنم به خاطر شادی روحش فاتحه ای رو نثارش كنن از خدای بزرگ براش طلب مغفرت و برای خانواده محترم عليلو طلب صبر و بردباری دارم اميدوارم كه خداوند از گناهاش بگذره و مكانش جنت باشه.

آرام و آسوده بخواب همبازی ام،اين دنيا چيزی نداشت كه بخوايی زنده بمونی.......

SENI HIC UNUTMUYAJAGIZ

 

| +| نوشته شده در  سه شنبه 1387/12/06 توسط نسترن   |   |  ارسال به دوستان
 


This Template Designed By  Mahdi-K
All Rights Reserved