تبليغاتX
::. به او بگوئید دوستش دارم............... .::

به او بگوئید دوستش دارم...............

: درباره وبلاگ

 

اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست
وفا آن است که نامت را همیشه بر زبان دارم!!


 

: منوی اصلی

 

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
 

 

: نوشته های پیشین

 

88/07/01 - 88/07/30
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/06/01 - 87/06/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/01/01 - 86/01/31
85/10/01 - 85/10/30
85/08/01 - 85/08/30
85/06/01 - 85/06/31
85/05/01 - 85/05/31
85/04/01 - 85/04/31
85/01/01 - 85/01/31
84/12/01 - 84/12/29
84/11/01 - 84/11/30
84/10/01 - 84/10/30
84/09/01 - 84/09/30
84/08/01 - 84/08/30
84/07/01 - 84/07/30

 

: پیوندها

 

از عشق تا عشق
زمین در خطر است
لاله وحشی
دست نوشته های یک عاشق
پرتو مهتاب
یاد باد آن روزگاران
.:: قالب های رایگان ::.

 

: موسیقی

 


 

: لینک باکس

 

 
 

: طراح قالب

 

قالب های رایگان برای بلاگفا به همراه 400 کد جاوا

 
 

سلام به همه کسانی که تو این مدت با نظرات خوبشون منو راهنمایی کردن و در بهتر شدن وبلاگم کمکم کردن.

و سلام به کسی که تنها دلیل نوشتن این وبلاگ بودش.

دوستان این پست به احتمال زیاد هم آخرین پست سال 84 و هم آخرین پست وبلاگ باشه.

برای من سال 84 هم بهترین و هم بدترین سال زندگیم بود.

اما امیدوارم که برای همه شما عزیزان بهترین سال باشه.

و همچنین امیدوارم که سال 85 برای همه شما ها سالی سرشار از موفقیت و پیروزی باشه.

دوستان خوبم برای همه شما فقط یک حرف دارم ولی خواهش میکنم که به این حرفم عمل کنین:

دوستان به خدا بی وفایی نکنید ، با دل شکسته جدایی نکنید یا وفا کنید تا آخر عمر یا از اول آشنایی نکنید.......

من دیگه حرفی ندارم فقط ازتون خواهش میکنم که به این گفته من عمل کنین.

شاید براتون سوال بشه که من چرا دیگه وبلاگ رو نمینویسم

پس بذارین جواب اونم بهتون بدم:چون اون کسی که دلیل نوشتن وبلاگم بود منو تنها گذاشت و رفت

و الان من هیچ دلیلی برای ادامه دادن به نوشتن این وبلاگ ندارم

در ضمن یه خواهش دیگه ازتون دارم:

هیچ وقت امید را از هیچ کس نگیرید،چون ممکن است امید اخرین چیزی باشد که او دارد.

و هیچ وقت هیچ کس را بی دلیل تنها نذارید.

برای همتون و بخصوص برای ....(رفیق نیمه راهم)سال بسیار بسیار خوب و پر باری رو آرزومندم.

از طرف اونی که تنها ترینه:نسترن

| +| نوشته شده در  یکشنبه 1384/12/28 توسط نسترن   |   |  ارسال به دوستان
 

برو ولي بدون اينجا يكي ميمرد برات
باور نكردي عشقشو وقتي قسم ميخورد برات
ميري برو ولي فقط اينو يادت باشه عزيز
اشك زلالتو جلو چشم غريبه ها نريز
هيچي نپرس فقط برو ولي فراموشم نكن
شمعمو آتيشم به پات برو و خاموشم نكن

گفت:((رفتني بايد رفت))...منم رفتم...

چون بودن و نبودن من هيچ فرقي براش نداشت

رفتم چون او خواست

اما صداي پاهام تا ابد توي گوشش خواهد ماند

گفتي : محبت كن برو
گفتم : خداحافظ ولي
رفتم كه باورت بشه
دارم محبت مي كنم

| +| نوشته شده در  یکشنبه 1384/12/28 توسط نسترن   |   |  ارسال به دوستان
 

براي رسيدن به تو 

پا پيش گذاشتم

خودم را قسمت كردم 

تو را سهم تمام روياهايم كردم

انصاف نبود 

تو كه ميدانستي با چه اشتياقي

خودم را قسمت ميكنم 

پس چرا

زودتر از تكه تكه شدنم 

جوابم نكردي

براي خداحافظي

خيلي دير بود

خيلي دير

 

| +| نوشته شده در  چهارشنبه 1384/12/17 توسط نسترن   |   |  ارسال به دوستان
 

 

اگر میدانی که در این جهان کسی هست که

با دیدینش رنگ رخسارت تغییر میکند   

و صدای قلبت آبرویت را به تاراج میبرد   

مهم نیست که او مال تو باشد           

مهم این است که فقط باشد،زندگی کند و لذت ببرد

 

| +| نوشته شده در  چهارشنبه 1384/12/17 توسط نسترن   |   |  ارسال به دوستان
 

"هیچ کس"، معشوق توست

  

عاشقي می خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست. هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت. هی ماه ها را مرتب می کرد و روی هم می چید و هی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه می کرد
او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته ته چمدانش جا داده بود.
و سال ها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت. اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟

عاشق گفت : خدایا! عشق، سفری دور و دراز است. من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم. به همه این سال ها و قرن ها، زیرا هر قدر که عاشقی کنم، باز هم کم است.
خدا گفت : اما عاشقی، سبکی است. عاشقی، سفر ثانیه است. نه درنگ قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر، جز همین ثانیه که من به تو می دهم.
عاشق گفت : چیزی با خود نمی برم، باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته ای را.

اما خدایا ! هر عاشقی به کسی محتاج است. به کسی که همراهی اش کند. به کسی که پا به پایش بیاید. به کسی که اسمش معشوق است.
خدا گفت : نه ؛ نه کسی و نه چیزی. "هیچ چیز" توشه توست و "هیچ کس" معشوق تو، در سفری که که نامش عشق است.
و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی اش کرد.
عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت. جز چند ثانیه که خدا به او داده بود.
عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت. جز خدا که همیشه با او بود.

 

| +| نوشته شده در  چهارشنبه 1384/12/17 توسط نسترن   |   |  ارسال به دوستان
 

هرگز نگو "دوستت دارم " !                      اگر حقیقتا به آن اهمیت نمی دهی...

درباره ی "احساسات " سخن نگو !             اگر واقعا وجود ندارد...

هرگز "دستی را نگیر" !                          اگر قصد شکستن قلبش را داری...

هرگز نگو "برای همیشه " !                     اگر می دانی جدا می شوی...

هرگز "به چشمانی نگاه نکن "!                 اگر قصد دروغ گفتن داری...

هرگز "سلامی نده" !                             اگر می دانی خداحافظی در پیش است...

"قلبی را قفل نکن " !                             اگر کلیدش را نداری...

 

| +| نوشته شده در  چهارشنبه 1384/12/17 توسط نسترن   |   |  ارسال به دوستان
 


This Template Designed By  Mahdi-K
All Rights Reserved